زندگی من

من همه ی قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اونم از غصه ی توست

 .. داستان ازاونجاشروع میشه که ۲تاخواهر به اسم شادی و شکوه برای تحصیل به امریکا پیش خالشون میرن.. وخانوادشون اونارو به خالشون میسپارن..  خاله  تنها زندگی میکنه وتنها کسی که باهاش هست پسرش هست..  صبحامیره دانشگاه عصرابرمیگرده.... شادی عاشق هومن وشکوه عاشقانه کامرانو دوست داره..  سرنوشت براشون جوری رقم میزنه که بعد از ۱۰ سال..  ارزوی شادی براورده میشه و میتونه عشق هومنو تو قلبش حس کنه .. هومن عاشقش میشه  .. ..وعاشقانه دوسش داره... اما شکوه هنوز با عشق کامران  شبا  سرشو رو تخت میزاره.....پسرخالشون به اسم امیر.. یکی از دختر خاله هاشو دوست داره..  (اگه بشه گفت دوست داشتن)...وقسم خورده تانزاره  شادی مال کسه دیگه ای بشه....وهمچنان  به اون فکرمیکنه..

کامران  همیشه سکوت میکنه کسی از دلش خبر نداره...  تو حرفاش پرازسوال هست

..اما تلفنایی گاهی بهش میشه که دل شکوهو میلرزونه.. قصه همچنان  میگذره

..والان..  نزدیک عید هست  و برای کنسرت به کشور المان رفته اند

پرازغلط املایی هست چون تند تند تایپ کردم ..ازتون معذرت میخوام  وقت نشد دوباره بخونمش....به مهرونیتون ببخشین

۲ساعت دیگه کنسرت شروع میشد..  وهنوز مااماده نشده بودیم... بزور هومنو فرستادیم بره..چون میدونستم مادیرحاضر میشیم.اما قرار شد هرموقع  اون جارسیدیم..بهش زنگ بزنم تایه نفرو بفرسته دنبالمون.

...

..

..

..به مکان  کنسرت که ازبیرون کاملا مشخص بود یه سالن خیلی بزرگه رسیدیم..

به هومن زنگ زدمو  ..وگفت که اون جا وایسه یکی ازبادیگاردارو میفرسته دنبالمون..ومن باید میگفتم  که ماازاشنا های هومینم تابشناسه..

بلاخره بادیگارده اومد وبعدازاینکه بهش گفتیم...  مارو ازیه راه پشتی برد داخل...از راه رو های تنگ  مارو  به داخل می برد..  سرو صدای مردمی که برای کنسرت اومده بودن..  و کسایی که بک استیج بودن  .. اون جارو خیلی شلوغ نشون میداد....اون راه رو های تنگ..تموم شد  و به راه رو یی رسید که  پراز اتاق بود... به سمت پنجمین اتاق رفتو.. دروباز کرد تاداخل شیم... همین که وارد شدیم...هومنو دیدم که رو صندلی مخصوصش نشسته بود ویکی داشت گریمش میکرد.. وکامران  یکم بافاصله ازاون..//

سلام کردم..برگشتن سمتمون.

هومن:سلامممممم خانوما می اومدین دیگه حالا؟ماهم داشتیم می اومدیم

باور کن هومن ماسعی کردیم زود تموم شیم اما خدارو شکر دیرنکردیم .

کامران:راحت اومدین ؟

اره کامران جان  خیالتون راحت...

..اینو گفتمو..  باهم رو 2تا صندلی که کناره دربود نشستیم... وداشتیم  کله اتاقو برانداز میکردیم..اولین باربود همچین جایی رو میدیدم..تاحالا بک استیج واتاق گریمو ازنزدیک ندیده بودم..

منو شکوه ازکارای خودمون خندمون میگرفت..که  این قدر باکنجکاوی داشتیم اتاقو نگاه میکردیم..

بعدشم که..کاری به جزنگاه کردن  به هومن و کامران نداشتیم..که چجوری داشتن گریمشون میکردن. ..داشتم با دقت به هومن نگاه میکردم..به کاراش...حواسم نبود چشمم به اینه افتاد متوجه شدم که اونم تموم اون لحظه ها داشته به من نگاه میکرده..

خندیدو گفت:خسته نشدین از دید زدنه ما؟

بااین حرفش کامران خندیدو سرشو تکون داد..

شکوه:هرموقع شما دست کشیدین ما هم دست میکشیم.باور کن چیز دیگه ای برا نگاه کردن  پیدانکردیم براهمین نگاتون میکنیم..

.درباز شد و پدرام اومد ..تو..

مثه همیشه  همش عجله داشت...بلند شدیمو باهاش دست دادیموسلام کردیم

. پدرام:شماهنوزتموم نشدین؟دیره

کامران:چراپدرام جان تمومه..این قدر عصبی نباش.

هومن:پوستت خراب میشه .

....پدراام:بامزه ...شهرام تو هم زود باش بسه دیگه گریم..

اینو گفتو دوباره رفت بیرون...اتاق کم کم پر میشدو لحظه های اخر بود..

..

 

کنسرت به خوبی مثله همیشه اجرا شد..  ولی  برامنو شکوه متفاوت ترین کنسرت بود..  وقتی   به اون کسی که رو استیج میخونه نگاه میکنی.. و  میبینیش که چجوری باعشق میخونه...وهمون لحظه  قلبت  بهت ندا میده.. این همون عشقه توئه. این همونه که ماله تو شده...این همونه که  عشق تورو تو قلبش داره

اون موقعست که  دیگه  احساس میکنم خوشبخت ترین دختر دنیام

..بعد ازاجرای کنسرت سریع اومدن داخل اتاق...  و  2نفر  باحوله واب اومد سراغشون...  2تاشون خیس عرق بودن. وفقط  اب میخوردند

...حوله رو  از دست  یکیش گرفتمو.. به طرف هومن رفتم..  چشاشو بسته بودودرحالیکه نفس نفس میزد  به مبل تکیه داده بود...  باحوله رفتم سراغش..  صورتشو  خشک کردم...  هنوز نمیدونست منم..

قلبش ازسینش میخواست بیاد بیرون. ازبس  ورجه ورجه کرده بود...نشستم پیشش

_هومن  حالت بهترشد؟

چشاشو اروم باز کرد.بهم  نگام کرد

هومن:اره...  خیلی تشنم شده بود..چطور بود؟

_عالی بوددد  تو که مثه همیشه دل مارو بردی

هومن:کار اصلیم همینه خانومممممممممممم

_داری کاردسته خودت میدیاااااا

هومن:تاباشه ازاین کارااااا باشه

 

تقریبا تا  6 ساعت اونجا بودیم  تاامضاوعکس گرفتن باطرفدارا  طول کشید.

تقریبا  دیگه  اخرین  نفرات بودن...  یاد اون کنسرتی افتادم که  باعث  شد  تابه هومن نزدیک شم.. تو فکربودم...  که  دیدم  شکوه ازدستم  کشیدو برد

_شکوه  کجامیبری منو؟

شکوه:هومن گفت بریم   فک کنم بهنازه

_  باشه  دستمو ول کن خوب مادررررر

شکوه:غرنزن بیا

رسیدم..  چند تا دختر جوون  که به نظر میومد  باید هم سنو سال خودمون  می بودند..  پیش کامران هومن بودن..ازدور میشد  فهمید که  ازدخترای اصیل ایرونین

..نزدیک تر شدم

سلام کردم...دخترا برگشتن طرفم...  هومن  لبخند زد..وگفت:خوب معرفی میکنم  بهناز جان شادی..  ..شادی جان  بهناز

بهناز:سلام  شادی جان

دستشو سمتم دراز کرد.. تو چشاش  یه جورمهربونیو  صمیمیتو خوندم.. بااون ودوستاش دست دادم..ویکی یکی خودشو معرفی کردن..

تو دلم  ازدست خودم  کلافه بودم  کاش هیچ وقت  بهنازو نمیدیدم.. وقتی 1 لحظه خودمو میزارم جای بهناز  میبینم واقعا شاید  داغون میشدم...

اما بهناززز  چیز دیگه ای نشون میداد

سرمون گرمه حرف زدن بابهناز و دوستاش بود هومنو کامران  رفته بودن  تاکاراشونو بکنن  تاکم کم به سمت هتل بریم

..ازش پرسیدم

_بهناز جان کنسراتای بعدی هم میای  دیگه  حتما؟

یه لبخند خیلی قشنگی تحویلم دادو  گفت:نه  نمیشه.. مازود برمیگردیم خیلی دوس داریم ولی نمیشه.. کالجو درسا  نمیزاره

.._اخی  اما کاش بودی  نمیدونی چقدر هومن  ازدعوتتون به این کنسرت خوش حال بود..راستی منم  باید برگردم فوقش تاپس فردااینجام..

تو که باید  بمونی  تو کجا هومنو تنها میزاری؟

_نه عزیزم  منم مثه تو دوست دارم  اما نمیشه  میدونی که

اره  میدونم شادی جان ! باشه  پس باهم میریماا...

_اون که حتمااااااا  دلم میخواد بیشتر باهم حرف بزنیم..

...

...ساعت 2شب بود که به هتل رسیدیم...

تادم اتاق  باهم بودیم..قرار شد تافردا  باهم 4تایی یه سربریم بیرون..چون پس فردا  پرواز بود برای ارمنستان..منتظربودن تامابریم داخل

درو بازکردمو.سریع شکوه داخل شد..میخواستم داخل شم که  هومن  برگشتو بازومو گرفت

برگشتم عقب..  خندم گرفت

_چی  شد هومن؟؟

هومن:فردا  صبح  ساعت  8..اما ده باشیا خواب نمونی کار داریم بیرون

_به صورت کامران  که  با یه لبخند ملیح  به زمین خیره شده بودو  حرفامونو میشنید نگاه کردم..بعدم به صورت هومن نگاه کردمو گفتم:چشمم   اقااااا  ساعت 8 امادم  تو خواب نمونیا  چون  خیلی خسته شدیننن ..پیشونیشو بوسیدمو  گفتم:خوب بخوابی  هومنم

بلاخره  باهم  باهرجون کندنی بود خدافظی کردیمو  اومدم داخل.. درو نبسته  دلم براش تنگ شده بود

..ناخداگاه  وقتی قیافه ی کامران  میومد جلوی صورتم که چجوری  وقتی  داشتیم خدافظی میکردیم بهمون میخدید... خندم میگرفتتتتتت

...تاخواستم شکوهو صدا کنم دیدم باهمون لباسای  بیرون  رو تخت خوابیده..روشو کشیدمو.. به طرف تخت رفتم...همون جوری باالباسای بیرون نشستمو..فکرکردم...

مثه  یه رویاست  مثه یه خیال... وچه  رویایی.. حاضرم   بمیرمو هیچ وقت ازخواب بیدار نشم

..همه چی به ذهنم حمله برده بود.  بهناز..  من.. روزگار ..هومن..  شکوه  ..کامران ..بدترازهمه امیر.. همه دست به یکی کردن  تامن نخوابم

همیشه از بی جوابی  سوالا  رنج میبردم...الان بدترین رنجم اینه که  چرا  وقتی پیش هومنم  احساس  میکنم قراره یه اتفاقی بیوفته احساس میکنم مثه همیشه ازخواب بیدار میشمو...خوابمو تو دفتر مینویسم تایه روزیییی تعبیر بشه..چراوقتی  باهاشم  یه حس مثه ترس بهم دست میده..انگار قراره این لحظاتو ازم بگیرن..

هندزفریو دراوردم  خودمو بگوش دادن  به صداش سرگرم کردم...

..

..

ساعت  3.5  صبح بودو من بیدار بودم.. فقط  تصویر هومن جلوی چشمام بود..

..یدفعه صدای اهنگ قطع شد..  به گوشی نگاه کردم وای خدای من مامان بود..  الان بهترین وقت بود....جواب دادم

الو سلاممممم مامانننننننمم خوبی؟؟؟

_سلام  دخترمم..  خوبین؟کجایین؟

خوبمممممم  مامان../مامان اون روز که بهتون گفتم تورای  نوروز شروع شده اومدیم کنسرت..استهکلم

_اره  گفتی یادم رفته بود زنگ زدم خونه نبودین نگرانت شدم زنگ زدم به خالت..امیر  میگفت اونجا نیستین...شکوه خوبه؟شادی چیزی شده؟

نه مامان مگه قراره  چیزی بشه؟

_نه  اخه  خوابتونو دیدم

مامان  جان اینقدر به منو شکوه فکرمیکنی  خواب میبینی.. اینقدر فکرتو مشغول نکن..پیر میشیا؟؟اون موقع بابا  نمیپسندتت

_  هنوزم عوض نشدی.. دلم برا دیدنت یه ذره شده..//نه دخترم تو خواب دیدم  داریم باهم حرف میزنیم.. خیلی خوش حال بودی. چیزایی زیادی میگفتیم اما تنها کلمه ای ک  خیلی خوب یادمه  کلم یمعجزه بود که تو این کلمه رو هی میگفتی....بادیدن اون خواب  خوش حال شدم که تو خواب خوش حالو شادی..

باگفتن اون حرف  خشکم زد.. قربونه مامانم برم  که قلبش ازهمه چیزمون خبرداره.....معجزه...اره واقعا معجزه بود..

_الو  شادی؟؟چراجواب نمیدی؟

میشنوم مامان..جان..

_حالا کنسرت کیا رفتین؟

کنسرت؟؟؟؟

_اره  کنسرت  چه خواننده ای بوده رفتی..تو که به غیر ازکامران هومن  به کسه دیگه ای به اون صورت علاقه نداشتی

نمیتونستم دروغ بگم..  گفتم....:چرامامان درست حدس زدی.. کنسرت کامران هومن.. دوباره بعده این همه سال اومدیم کنسرتشون

_جدی؟

اره  چرابرات عجیب مامان؟

_نه نه به خاطر چیز دیگه تعجب کردم...چه دنیاییه

مامان  میشه واضح بگین؟منظورتون چیه؟

_هیچ چی  عزیزم...اما من بهت افتخار میکنم که هیچ وقت خداتو فراموش نکردی

دختر شمامممممممم دیگه مامان

_فدای دخترم بشم..مامان قول بده مواظب خودتو خواهرت باشیا  باشه؟همه ی امیدم شما2تایینوبرادرت

چشم مامان مواظبیم...به باباهادی سلام برسون

_باباتونم  دیروز می خواست زنگ بزنه ..من  دووم نیارودم زودترزنگ زدم.به همه سلام برسون  .....خداهمیشه  پناهت باشه دخترم..شب بخیر

.مرسی مامان شب بخخیررررررررررر

...راحت ترشدم  مثه اینکه  سبکم کردن  ..دوست داشتم بخوابمممممممم...

چشامو روهم گزاشتمو....

.

اه  خدایااااااااااا...صدای گوشیه توئه شکوه  ببند

...

..وای خداا  یکی صداشو ببنده..خوابم میاد..

بالشو روسرم فشاردادم تاصدای گوشیو نشنومم

شکوه:اه  چی میگی بابا  گوشیههه جنابعالیههههههههه  بیابستم

تااینو گفت مثه موتور چت  بالشو ازروسرم برداشتم بلندشدمو نشستم..وای فقط 1ساعت مونده تا قرار..

شکوههههه بلند شوووووووووو که الان درو میزنن ابرومممممممممون میره..  این دفعه اگه خواب بمونیم بد میشه..

_.برا چییییییییییییی؟بزار بخوابم

رفتم سمتش..لحافو برداشتم  ازدسش کشیدم..بلندشدو  چپ  چپ نگام کرد

چته شکوه؟بیامنو بزن؟؟؟چراهمچین نگاه میکنی؟

شکوه:دست به من زدی نزدیاااااااااااااااامیگم خوابم میاددددددددد

بعدم مثه بچه ها  لحافوبرداشتم  روشو کشید..

_اون وقت مثلا اگه دست بزنم چی میشه؟؟؟؟؟؟؟

..جواب ندادو چشاشو بسته بودعصبی شدمو گفتم

جواب منو بده  شکوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شکوه:چراجیغ میزنی خوبببببببببب؟؟؟؟؟؟خوب اگه به من دست بزنی.. منم بلندمیشم چراعصبانی  میشی؟؟؟؟

_مریضیییی  به خدا...  بلندشو برو حاضر شو.....الان  میان میریم بیرون..اگه ابروتو نبردم جلوی کامران

شکوه:واییییی  نه  ترسیدمممممممم  تورو خدانکن بامن بیچاره میشمممممممممم

_دویدم  دنبالششششششششش  رفت دستشوییو درو بست

_حالا دیگه مسخره میکنی؟؟؟

شکوه:حقته داری جک میگی؟تو دلت میاد منو پیش کامران خراب کنی؟

_همون دیگه بداموز شدییییییییی..یالله زود باش

 

بلاخره ساعت 8 شدوماامامده شدیم.....دروبازکردم تابریم  اتاقشون.. ونشون بدم که  مازودتراماده شدیم تادروبازکردم....

دیدم پشت در وایسادن...

هومن

کامران  اماده ای؟

کامران:مگه میخوای بری خواستگاری؟دروبزن  ازگشنگی مردیم..

_هیسس داره درو بازمیکنه

شادی:سلاممم  صبح  بخیررر دیدی خواب نموندیم

_سلام  خانوم خانومااا خوشم میاد حرف گوش کنی

کامران:سلاممممممممممممم ...ای هومن دیکتاتور..چرانزاشتی  بخوابن....

شادی شکوه:اشکال نداره بریم

کامران:خوب  بریم  پایین  صبحانه که بعدش  بریم بیرون

.

بعدازخوردن  صبحانه...

شادی:اقایون نمیخواین بگین داریم کجامیریم؟

_حدس بزنین؟

شادی:بیست سوالیه؟

کامران:دقیقا  یه جای  قشنگ  که خانوما خیلی دوس دارن

شکوه:توجیب جامیشه؟

_قربون حرف زدنت  که عین منییییی به خودم رفتی،نه تو جیب جانمیشه اما تادلت بخواد ازاونایی که توجیب جامیشه  باید ببریم تاخوش بگذره بهمون

 

شادی

مونده بودم  کجاست تااینکه شکوه جلوترازمن پرسید:مغذم خسته شد  خوب بگین کجامیریم  تاراحت شم؟دلتون میاد؟

اینو باحالت معصومانه ای گفت  جوری که  هومن خندش گرفته بود..  یدفعه کامران  سرشو برگردوند عقبو

گفت:جوجو خانوممممممم،خانوما ازچی خوششون میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟داریم میریم خرید عید دیگه!مطمئنم که خوشتون میاد

هومن:من  بیتقصیرما  پیشنهاد کامران بود اگه نپسندیدین ....

شکوه:

من هنوز تو کف  اون  حرف  کامران بودم..."جوجو خانوممممممممم؟؟؟؟؟؟هه هه هه

شاید به خاطر قیافش که مظلومه کرده بود اینجوری باهاش شوخی کرد اما  خداییش کامرانم خوب میدونست تاچجوری دل خواهرمو بدتر ببره

.بااون نگاهی که اون حرفشو زد..  شکوه دیگه ساکت شدوو  فقط میخندید.....

_نه کامران جان  انتخابت حرف نداره  افرین

کامران:بگیر هومن دیدی گفتم خوششون میاد

همن:  مثه اینکه یه چیزایی میدونیااا  کامران مشکوک میزنیااا اطلاعاتت راجع به خانوما زیاده؟

تااینو گفت  کامران  به شوخی دستشو دور گردن  هومن بود  مثلا میخواست  خفش کنه.

هومن:باشه باشه شوخی کردم

توماشین فقط به خنده گذشت خداروشکر

رسیدیم سرعت ماشینو کم کردو نگه داشت...پیاده شدیم..ااااا  باورم نمشددددد  چه قدر  شلوغ بود..شاید به زبون ساده تر بگم...انگار  بازار ولی عصر خودمون..توتهران

..اما  ورودیش  مثه یه پاساز بودپاسازی که  سرو تحش معلوم نبوددد... به هرمغازه ای چشم مینداختی  یه چیزی نظرتو جلب میکرد.. وای خدایاااااااا  مارو اورده بودن  مرکزخریددددد..

بلافاصله هردوشون عینکاشونو به چششون زدن  تاکسی نشناستشون

هومن اومد نزدیکمو گفت:چطوره؟؟؟

_عالیه  هومن 

هومن:بریم؟؟؟

_باشه بریم

دستمو گرفتو  4تایی  داخل شدیم

....همین جوری  مغازه ها رو  رد میکردیم یکی یکی میرفتیم..شکوه  اومد دستمو کشیدو باهم به سمت  نقره  فروشی که اوناجا بود وازدور  نقره هاش  چشم همه رو میگرفت رفتیم..

شکوه:وایی شادی ببین  این  انگشتراااا  چه  قشنگن جونه من یه نگاه بنداز به اون انگشتر  نقره ایه که وسطش یه نگین خوش تراشه 

_اره خیلی قشنگن حالا بیا بریم   زشته جلوی کامران..  تلپ تلپ اومدیم  برات  انگشتر بگیریم

شکوه:باز شروع شد  خوب من دوست دارم  چرا همچین میکنی؟

برگشتم عقب وای بادیدن خنده هاش همه چی به کل یادم میرفت  نمیدونم به هم چی میگفتن کامران میگفتو اون میخندید وبه سمت مامی اومدن

شکوه:من  اینو می خرمااااااااااابیا بریم تو میای یانه؟

_باشه برگشتنی میگیریم  بزار اول چیزای دیگه روببینیم  شاید خوشگل ترازاینا هم هست

شکوه:اینم حرفیه هااا...ولییییی   گیر میدیااااا

هومن:چی شد..چیزی  پسندیدین؟

_نه  فعلا داریم نگاه میکینم،

خلاص  راه افتادیم  همین جور جلو ترمیرفتیم..  که به یه مرکز خرید  دیگه ای رسیدیم.. که  فقط  پوشاک بود

..رفتیم داخل......

هومن:خوب  اول برا خانوماا  بریم اون سمتتتت

_اوا  نه نمیشه  اول  شمااا..خرید ماطول میکشه

کامران:دخترای حرف گوش کن؟؟؟؟

_به صورت کامران که  خیلی جدی  باخنده نگامون میکردنگاه کردم...جای  حرفیو برام  نزاشت

سرمو انداختم  پاییو  به سمت جلو  رفتم  ..هومنم  اومد کنار من......شکوهم که  فداش بشم اصلا تو باغ نبود  فقط  سرش گرم  بود..جلوی هرچیزی نیم ساعتی  وایمیساد

همین جوری میرفتیم  یه کامران  یکیو دید وباهاش  سلاو احوال پرسی میکرد هومنم کنارش بود....

حواسم  به   خودم  نبود  شاید میشه گفت داشتم با تموم وجود بودنه هومنو کنارم حس میکردم  واین بهترین لذت بود..

دستمو یکی  تو دستش گرفتو فشارداد..برگشتم هومن..بود....صورتش اخم داشت

....نمیتونستم اخم خوشگلشوببینم..

مثه اینکه  باچشام فهمید دارم ازش سوال میپرسم  که چرااخم کردی؟

هومن:شادی کجایی؟؟حالت خوبه؟

_دیوونه ایا..معلومه خوبم توفکر بودم../////یعدم خندیدم تابدونه مشکلی نیست

..لبخندی زودو گفت:خوب  قربونت برم  پس  بخند...بیابریم  یه  چیزی نشونت بدم

..دستمو گرفتو...رفتیم...نزدیک..لباسای   مجلسی

..هومن:نظرت راجع به اون  لباس ابیه چیه؟

  داشتم نگاش میکردم...وای یه  لباس ابی  فیروزه ای دکلته...که  اندازش از 2سانت بالای زانو که کوتاه بود  شروع میشد  رفته رفته دنباله دار میشد...چینایه  قشنگی خودشونو  نمایان میکردن..

لباس بایه نگینای خیلی قشنگ  تزئین شده بودن...برگشتم طرف هومن

_وای هومن خیلی قشنگگهههههههه   انتخابت حرف نداره.....

هومن:پای انتخاب  تو که نمیرسه..بیابریم..

_رفتیم داخل مغازه...لباسو خواستو....اوناهم  بلافاصله لباسو اوردن..

خیلی  زیباتروقشنگ ترازاونی بود که پشت ویترین دیده میشد

هومن:کیفتو بده من  برو  بپوش

_کیفمو  بهش دادمو..وقتی داشتم کیفو میدادم..به چشاش خیره موندم..خدایا  این  کی بود که من عاشقش بودم...یه مرد واقعی بود یه فرشته  یه کسی که  هرکسی میتونه بهش تکیه کنه..وحالا اون  کنارم بود...به خاطرخیره شدنم...یه لبخند قشنگگی زد لباسو داد دستم..لباسو گرفتمو به سمت پرو رفتم

 

هومن

.لباسو  دادم دست شادی تا بره بپوشه....جلوی  دره  پرو وایساده بودمو..  فکر میکردم..

چقدر  احساس خووبی دارم..احساسی که تاحالا نداشتم....خندم میگرفت  به خودم به قول کامران  شبیه مردای خونواده دار شده بودم..

اوه  یادکامران افتادم  گوشیشیو گرفتم

...................................................................الو کامی کجایی؟

..باشه  یه چندقدم  جلوتر  هستیم...لباسای  بلندزنونه..منتظرتونیم

..منتظر بودم  تابپوشه  بیاد بیرون....که  صدای گوشی اومد... مال شادی بود...  گوشیو نگاه کردم ..پیامک ازطرف  دوستش  ساینا بود...

چشم به  صفحه ی گوشی افتاد ..همون عکسی بود که اون  شب  ازم گرفت...وای ببین چجوری  میخندیدم..

.داشتم  به  عکسای خودش  که من ازش گرفته بودم..نگا میکردم..اینو  اون  شب  تو اون دره اوه اوه......وقتی یادم میاد.... اخرشم که  این عکسو گرفتیم

...صدای در اومد..  بلندشدم رفتم سمت...پرو

پوشیدی عزیزم؟

درو اروم بازکرد...سرش پایین بود..موهاش دورش  پخش بودن

...واوووو  !یه لحظه چشامو بستمو دوباره بازکردم..چی شده بود؟به صورتش که پایین گرفته بود نگاه کردم....

یه لحظه احساسی بهم دست داد که تااون  لحظه شاید حسش نکرده بودم..احساس غرور کردم...که ماله منه..وچقدرررردوسش دارم

دنباله ی لباسش که توزمین پهن بود.....رنگ لباسش... اون چهره ی معصومو..چشای اهوییشو بیشتر  تودید  گزاشته بود

چقدرقشنگ  خیلی نازشده بود..واقعا  شبیه فرشته هاشده بود

سرش پایین بود...بادستم اروم  سرشو بالااوردم..

صورتتو نمیگیری بالا نگات کنم؟منو نگاه کن؟؟؟؟من این صورت قشنگو میخواماا...برگرد  ببینن  چقدر  بهت میادشادی..

ماه شدی

برگشت به طرف اینه....لبخند رضایتو تو صورتش میدیدم

_همینو میگیریمممممم..حالا فقط  کفش..یاهمون  به قول خانوما صندل کمه..بزار ببینم دارن.

شادی

ازخجالت اب شده بودم..اولین بار بود بعده این همه ماه  ..همچین خریدی باهم میکردیم

..دوست داشتم بغلش کنمو  بگم که چقدر انتخابش  قشنگه ودوسش دارم..

اما بااون نگاهای بی نظیرش  نمیزاشت...حتی  کاری انجام بدم

..شکوهم که نبود...  نمیدونم اصلا کجابود....

ولی  خیلی  لباس قشنگی بود..داشتم تو اینه  به خودم نگاه میکردم..که هومن باخنده  چند تا  صندل  دستش  اومد سمتم

هومن:خوشگل خانوم  اینارو  امتحان کن..ببین خوبه برا پات

..مرسیییییییییی ...هومنی.../تاخواستم    کفشارو بگیرم...خودش خم شدو...

کفشارو پوشیدمو....بلندشدوویکم رفت عقب تر

هومن:قشنگ ترازاون چیزی شدی که فکرشو میکردم

_هوومن خیلی قشنگن  نمیدونم چجوری ازت  تشکر کنم..مرسیییییییییی

هومن:برامن که دیگه تشکرلازم نیست وظیفمه خانومممم

.براوووووووو

برگشتم  به  طرف  صدا.....وای خاک به سرم  شکوه  یه ور پرو بود کامرانم یه ور  داشتن  باخنده وتعجب نگامون میکردن

اون صدای کامران بود

کامران:دیگه هومن چی کم داره؟وقتی فرشته ای به این مهربونیو زیبایی داره

..هومن:سلامممممم  کجایین شما

کامران:خرید میکردیم  مگه نه شکوه؟؟

..شکوه اومد  کنارم...

شکوه:خیلی خوشگل شدی شادی....بدجور توچش میزنیاااااا..

کامران:شادی جان  واقعا  بهت میاد..ایشا به شادی بپوشی.......

..

..

..

یه لباس  سنبلی رنگ  قشنگ هم برای شکوه گرفتیم...که  مدلش تقریباعینه برای من بود..

بالاخره.ازاونجا بیرون اومدیم..شکوه دستش  چندا کیسه بود...که چنددست لباسو خرتو پرت بودن که به قول خودش باکامران جونش خرید کردن

.. به طرف  لباسای  مردونه رفتیم(منظورم همون پسرونستا)

همهی خریدامونو کردیم

یکی یکی  مغازه هارو میرفتیمو ازهیچ کدوم خوشم نمی اومد  هومنم  همین طور..طبق معمول  میخواستند لباساشون باهم یکی باشه

..اخرشم  به انتخاب ما یه کته  کتان مشکی  رنگ..که واقعا زیباابود ودور یخه هاشو دستاش به اندازه ی 3سانتی چرمه  براق مشکی رنگ  دوخته بودن که زیباییشو 2چندان میکرد

برای هر2تاشون گرفتیم

روز بعد  فرودگاه

وقت رفتن بود....بغلش کردم

_مواظب خودت باشیااااااااااا  برام هوو نیاری..بی صبرانه منتظر دیدنتم...

هومن: چشم مواظبم تو هم همین طور.26 روز همدیگرو نمیبینیما.؟!هوو چیه؟ازاین کلمه ها دیگه نیمخوام بشنوم..

_خندیدم..:باشه حالا چراعصبانی میشی..اما .. خیلی دوستت دارم

دوست داشتم خندشو ببیینم هرکاری میکردم تابخنده

خندیدوگفت:من خیلی زیاد دوستت دارم  گلمم خیلی زود میبینمت..  هرروز بهت زنگ میزنم..

شکوه:هوپیما پریداااااااااااااااااا..

رفتم طرف کامران که مثه همیشه  لبخندرو لباش بود......باهاش روبوسی کردمو دم گوشم گفت:نترس مواظبشم

این بهترین حرف بود که میتونست یکی براخوش حالیم بگه..

_ممنونم ازت کامران...بهترین  چیزی که میتونست خوش حالم کنه همین بود

..شکوهم  باهاشون خدافظی کردو  به طرف پله برقی رفتیم...نمیتونستم نگامو ازش بگیرم..اما...

..بهنازو  دیدم زودترازمااونجابود...باهم سلام  کردیموبعد ازنیم ساعت  سوار هواپیما شدیم

..داخل هوایپما...بابهناز  رابطمون خوب شده بود..

..مثه یه دوست خیلی صمیمی باهامون رفتار میکرد..

بهناز میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

_اره بپرس حتما

چقدر هومنو دوست داری؟

_چه سوال سختی......اومممممممم

اگه میخوای میتونی جواب ندی

_نه میگم عزیزم...خوب  منم  یه عاشق وطرفدار مثه بقیه دوسش دارم..اما 100 درصد نه  اون قدری که تو دوسش داری..چون میدونم خیلی خیلی دوسش داری

الان من خوش حالم که همین به عنوان طرفدار هستم واون به عنوان یه دوست وهم سایه  باهامون  نزدیک تره..اینم خیلیه،خیلیا یدگه هستن  حسرت اینو میخورن جای من باشن...

چه خوب جواب داد..یعنی اگه من بودم منم همچین حرفیو میزدم؟

_شادی جان الان  بدون برات  خوشبختیو ارزو میکنم وخیلی خش حالم که هومن باتوئه تو  خیلی دختر خوبی هستی  هومن میدونه چه کسیو انتخاب کنه.....خوشبختیه تو یعنی خوشبختیه هومن..ومن اینو میخوام همین.خوشبختیشو

وای نه بهناز من لایق این همه لطفت نیستم ممنون ازت تو ازخودت خبرنداری تو هم خیلی خوبی..اون قدر که هومن  تعریفتو میکرد

_مرسیییی  عزیزم..ااما همه ی حرفام عینه حقیقت وخواستم بود/راستی میتونم شمارتو داشته باشم؟

اره حتما.....اما یه قولی بدیاااااا

_باشه حتما چی؟

این که مواظب هومن باش...  تو نزدیک ترشی...

_اوه اوه...  دور ازچشم هومن؟..باششششششه..حال میده

نه دور ازچشم هومن که نیست..اگه خواستی میتونی جلوی خودشم بگی.....مرسیییییییییییییییییییییییی..

_شوخی کردم بابا..من عاشق اینکارام ..ازماه بعد که میان  ماموریت شروع میشه

ممنونم ازت بهنازززززززز..تو فوقالعاده ای

...

..رسیدیم خونه.....زنگ زدم  به هومن وگفتم که رسیدم...طفلی خواب بود ازخواب بلندشد بود..

باهم به سمت اتاق رفتیم..//لباسامونو عوض کردیمو خوابیدیم..

 

ساعت  8 صبحو نشون میداد..بلندشدموبه طرف پنجره رفتم... پرده هارو کنارزدم.

..چه وای قشنگی بود ..صافو بدون ابر اونم اخرای اسفند..هوای بهاری بود...

شکوه بلندشووو...دلم گرفت

صدایی نمیاومد..خواب بود...  رفتم کنار درو گفتم

:میرم صبحونه درست کنم...  تا  نیم ساعت دیگه اومدی که خداروشکرنیومدی پارچ میاد خدمتتون..

دروبستمو اومدم پایین

بعده اینکه دستوصورتموشستم

چای سازو زدم به برقو..بساط صبحانه رو اماده کردم

نشستم سرمیز...خبری ازش نبود..صداش زدم:جوجووووووووووووووووووووو نمیاییییی؟

تاخواستم لقمه ای بگیرم عینه موتوره چت دروباز کردو اپله هارو .3.3تا اومد پایی..

_اوه اوه  ببینننننننن  حالا خوبه من این حرفو گفتم کامران نگفت

شکوه:   درخدمتممممم..

_بیابشین  توضیح بده ازدیروز  خریدتوننن

/اومد نزدکو نشستو..اما حالت صورتش یه جوری بود

شکوه:خرید عالییییییییی بود..فقط 

_فقط چی؟

شکوه:میدونی چیه شادی.. تامیخواست بخنده...  به صورتم که نگاه میکرد مثه اینکه  یاد چیزی مانع  خندش میشد.. خندشو قطع میکرد.. مثلا میگفت.. خوب  پسندیدی  اینو  بگیریم؟

_اما اخه چی مانعش میشد ..شاید این طوری فک میکنی؟؟

شکوه:نه مگه میشه..  حرف میزنه..میزنه..بعد  انگار بایه  پتکی  میزنن تو وسط حرفاش.همه چی یادش میره..وحرفو عوض میکنه///تازه وسط حرفم الکس زنگ زد..همون که نقش مقابلمو  بازی میکرد بهم خبرداد که  نمایشناممنون aشده تو دانشگاه///بعده اینکه بااون حرف زدم.بدتر شدد...

_خوب حالا صبحونتو بخور همه چی درست میشه اگه خدابخواد

3روز بعد

شاید به خاطر خستگی بود سرم خیلی درد میکرددددد....

شکوه:پاشو بریم  دکتر  تو ازصبح  سرت درست نشده پاشو بریم  قربونت برم؟

_نه بابا یه سردرد معمولیه دیگه..

شکوه:میخوای باهومن حرف بزنی؟

_زرنگ  همین 2ساعت پیش باهاش حرف زدم..وسط کلاس رفتم بیرون  باهاش حرف زدم..امروز کنسرت باکو هست..فردا دوباره اوبرهاوزن

شکوه:باشه پس من میرم تو اتاق  یکم بخوابم اگه کاری داشتی  صدام نکن  تک زن

_دیوونه ای خداااااااا باشه برو

همین جوری نشسته بودمو به عکسای تو گوشی نگاه میکردم..که  شماره یامیر افتاد  رو صفحه یگوشی...زنگ میخورد اما نمیدونستم جوا بدم یانه.....اگه جواب نمیدادم به شکوه زنگ میزد بیدارش میکرد..وکجبور میشد  گوشیو بیاره برامن...تو 2راهی مونده بودم..........جواب دادم

الو سلام

امیر:سلام خانوم...کجایی؟دیگه باما نمیپری؟

من ازاولم باکسی نپریدم امیرمیشه اینجوری حرف نزنی

امیر:خیلی خوب معذرت میخوام..دیروز اومدی خالتو دیدی نمیخوای حال پسرخالتو بپرسی...یاماباید بپرسیم؟

خونه نبودی دیروز  ..حالتو ازخاله پرسیدم..

امیر:اوهوممممم..اوکی  میخوای ببینمت خیلی مهمه باید بیای

اما من امروز نمیتونم  بیام.../فردا هم کلاس دارم...تاخرهفته  نمیتونم

امیر:آآآ نشد.باید بیای امروز  ساعت 6:5میام دنبالت..

امیر نمیتونم بیام..چه کاری داری بگو دیگه؟

امیر:قول میدم  دیگه  ازاین به بعد زیاد این جوری مزاحمت نباشم اما ایندفعه مهمه باید بیای..اون موقع میگم//فعلا بای

اه خدایاااااااااا این دیگه ازجونه من چی میخواد..گوشیو قطع کردم.

الان ساعت  3 بود...تا6.5 وقتی نبود...بادستم سرمو فشارمیدادم درست نمیدشد تاحالا  اینجوری سابقه نداشته..اخه چراهچین سردردی داشتم..ازوقت امیرم زنگ زد..  ته دلم  شور میزد دوست داشتم هچ وقت  به دیدنش نرم..اما چیکار میتونستم بکنم...شاید اگه  برم دیگه هیچ وقت مزاحمم نشه میخوام  حرفه اخرمو بش بزنم..تموم کنم

زمان خیلی زود میگذشت... نمیدونستم به هومن بگم یانه..اما  اگه میگفتم ناراحت میشد اگه..نمیگفتم...بدترررررر...

ساعت 6.5 شد  همه ی دست به دست هم داده بود ....سرم  داشت میترکید ازدرد  دلشوره داشتم نمیدونستم دارم کجامیرم

رفتم بالااتاق  شکوه...  خواب بود  تو یاداشتی نوشتمو گفتم خیلی زود میام..بهش نوشتم که  دارم میرم برای اخرین بارحرفامو به امیر بگم

..ازخونه اومدم بیرونو..  نشستم تو ماشین

نمیخواستم حتی به صورتش نگاه کنم . سلام

امیر:سلام ای بابا  ناسلامتی پسرخالتما  نمیخوای  به صورتمونم نگاه کنی؟

برگشتم طرفش گفتم:امیرخواهش میکنم  حرفتو بزن  من کار دارم خیلی زیاده..باید برگردم

امیر:باشه  اینجاکه نمیشه..برم  یه جای دنج...

_دور نباشه لطفا

امیر:نترسسس  عزیزم دور نیست

_وقتی  عزیزم میگفت دوست داشتم..  داد بکشم بگم  تو به چه حقی به من میگی عزیزم من دوست ندارم کس دیگه ای به من بگه عزیزم آآآآآآاه

جلوی یه پارکی نگه داشت.  پارکه  زیاد معروفی نبود...  چند نفررفقط دیده میشدن..بایه کافی شاپی که ازدور روشناییش نمایان میکرد

پیاده شدم..  به طرف داخل پارک رفت...مستقیم  سمت کافی شاپ رفت..  منتظر بودم تاحرفی بزنه شروع کنم حرفمو بزنمو برم

امیر:چی میخوری؟؟

هیچ چی

امیر:میشه اذیت نکنی؟یه نوشیدنی که این همه قیافه گرفتن ندراه...بااینکه  مابه همین  قیافه گرفتن راضی هستیم...

...از لحن  حرف زدنش اصلا خوشم نمیومد.   زیرزبونش یه چیزی گفت..که فقط تونستم کلمه ی هومنو بفهمم

به یاروگفت تادوتا قهوه  بیاره

_خوب من منتظر حرفتم...بگو چون منم حرفایی دارم

امیر:جدی؟؟؟؟؟چه جالب تو 1باربامنم حرف داشتی...اوکی میگم اما بعده  این قهوه.

قهوره رو کشیدم سمت خودم....همزمان که هم میزدم  نگاش کردم....این همون امیر مهربون بود...اماازوقتی اومد اینجا اینجوری عوض شده بود خبری ازچشای معصومش نبود...مثه هومن من  پاک نبود..اه هومن  .. دلم برات ه ذره شده..چندساعت دیگه تو  روی استیج میخونی ومن  تو خونه  به یاد تو باگریه میخونم

..خدایااااااا چقدر سرم درد میکرد...قهوه رو  کم کم خوردم..

بادستم  سرمو گرفته بودم  درد وحشتناکی داشت.. بااومدنم به اونجابدترشده بود

امیر:چیز شده  عزیزم؟؟؟چراهیچ چی نمیگی؟؟؟سرت درد میکنه

_حالم ازاون جو بهم میخورد..نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم گفتم:میشه اینقدر به من نگی عزیزممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟

امیر:هه.....خیلی بهت برخورد؟؟؟؟بلندشو میخوام حرفامو بهت بزنم

_ازکافی شاپ دورترو دور ترمیشدیم وهمچنان  میرفت..  جمعیت  زیاد یتوپارک نبود وهوا تاریک شده بود... یا ان وایساد...برگشت  عقب  بهم زل زد...

همه این ورو اون ور راه میرفت...نشستم روی نیمکتی که تواون نزدیکیا بود.....امیر کلافه بود همش  مشتاشو به میزدمیگفت:ببینن... شادی......چجوری  بگم  بهت.........

اا.....با من ازدواج کن

گوشام تیر کشید..دستمو گزاشتم رو سرم..کاش میمردمو همچین حرفیو بهم نمیگفت...هیچ کی نمیتونست بفهمه..چه حالی درام.. هومن منتظر بود تا من بهش زنگ بزنم  قبل کنسرت اون وقت اینجا..  امیر..ازمن باکمال پررویی  درخواست....

بلندشدم...  میخواستم برم..  این قدر  ازش متنفر شده بودم که دیگه نمیخواستم حتی چیزی  بهش بگم

اومد طرفم..  ازبازو هام گرفته بود...  توان حرکت نداشتم دوست داشتم گریه کنم.. 

نمیزاشت برم

امیر:وایسا نرووووو...  بهت میگم  نروووووو.......

_امیر دیگه حالم ازت بهم میخوره...  اره حالم ازت بهم میخوره پسرخاله  بروکنار تاجیغ نزدم

امیر:هه هه نمیرم  هرچقدر دوست داری جیغ بزن کسی  گوش نمیده چون کسی نیست تاصداتو بشنوه..

_بایه حالت خیلی وحشتناک نگام میکرد..  رفته رفته بهم نزدیک تر میشد....ومن ازش دور میشدم...داشتم ازش میترسیدم...میخندید اما خیلی بد...  ازجیبش جعبه ای دراورداومد نزدیک تر..

امیر:بامن ازدواج کن....ازدواج میکنی ....چاره ی دیگه ای نداری

_بزور میخواست حلقه رو دست بکنه...دستشو پس زدم...داشتم ازترس میمردم کسی نبود تانجاتم بده.. میخنددی به زو  انگشتر  میخواست دستم بکنه... حولش دادم عقب...

میخواستم فرار کنم اما  زو برگشت  جلوتر...محکم خوردم به  درختی که اونجبود... تمومه بدنم درد میکرد...داشتم زار میزدم...بادستم  به زور حولش میدادم..اما ول کن نبود..جیغ کشیدم....نزدیک  صورتم شده بود...

_ امیر میخوای چیکار کنی؟؟؟؟ترو خدا به من نزدیک نشووووووووو...به خاطر خاله........

............................

 کثافتتتتتتتتتتتتتتتت ولم کن....چشامو بستمو  بادستم خوابوندم  رو صورتش..

دیوونه شده بود...برگشتو مثه یه  ببر زخمی..دوباره حمله کرد.. فقط صدایه  سیلی تو گوشم پیچیددد...... دهنم  پرخون شدد......ماتو مبهوت شده بودم خودشم داشت به کارایی که کرده بود... تعجب میکرد.......بلندشدمو تلو تلو خوران  ازاونجا دور شدم  سرعتمو بیشتر کردم داشتم میدویدم.....گریه میکرد...  طعم خونو تو دهنم میفهمیدم  حالم  به هم میخورد..تنها صدایی که  تو گوشم بود  صدای هومن بود ...

خالکوبی کردم اسمتوو روی تمام بدنم

تاباورت شه اونی که هرلحظه یادته منممممممم

هرکی مپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه هیچ کی نمیدونه چقدرجای تو اینجاخالیه......حالامیفهمم خالی یعنی چه حسو حالییییییییییی

خالیییییی یعنی بی تو................. بی تو یعنی خالیییییییییی...

هومن بود که داشت زنگ میزد...داشتم  باگریه توخیابونا میرفتم...گوشی  قطع نمیشد  هی زنگ میخوردو منو بدتر میکرد...  صدای هومن  یه لحظه  ولم نمیکرد....

خالیییی یعنی بی تو... ی تو یعنی خالیییییییییییییییییییییی

....گوشیو جواب دادم..  دستام میلرزید

هومن:الوووو شادییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟کجایی چراجواب نمیدی؟؟؟؟الوووووو؟؟؟؟؟؟؟

باشنیدن صداش   نتونستم  خودم نگه دارم انگار  به اون ارامش رسیده بودم...  نتونستم جلوی گریمو بگیرمو.... بلند بلند زدم زیرگریه.....داشتم به خودم  لعنت میفرستادم کاش  هیچ وقت نمیرفتم پیشش..کاش  به حرفاش گوش نمیکردم....همون جا کنار خیابون نشستم...بادستم  کنارلبمو  که خوب میمود پاک کردم...پشت خط  صدای هومنومیشنیدم

هومن منو ببخش

هومن:چی؟چراداری گریه میکنییییییییی؟؟؟؟شادییی تورو خداجواب بده...  دارم ازنگرانی میمیرم...شادییییی ازت خواهش میکنم

_طاقت بی تابی اشو نداشتم جوابشو دادم

_الو ...هومنننن

هومن:جان هومننننننننن  چیکارت کردن؟؟؟چی شده؟بگو دیگه طاقت ندارم؟؟؟؟؟؟

.......

هومن:جواب بده میخوام صداتو بشنوم؟؟؟جواب میدی یابلندشم همین الان بیام اونجا

_هومن دارم میشنوم عزیزم

هومن:داری عذابم میدی؟؟؟اینم مثه اون دفعه که میخواستی خودتو پرت کنی دره  شوخیه مگه نه؟؟؟؟؟

_نه هومن  شوخی نیست...منوببخش

هومن:اخه  گلم چی شده عین ابربهار گریه میکنی؟بگو کدوم حیوونی  ناراحتت کرده  تا نتیجه ی کارشو بدونه؟مگه نمیدونه تو  نفس هومنی؟؟؟؟؟

تونباشی منم نیستم..گریه نکن  ازت خواهش میکنم..گریه نکن  هومنت داره  بهت میگه گریه نکنی

_باگفتن این حرفا  صدای گریه من بالاترمیرفت..احساس میکردم تنها ترین ادمه روی زمینم.....داشتم  ازحال میرفتم نزدیک خونه بودم.....چندقدم رفتم  فقط تونستم زنگ دره خونه رو بزنم.......نمیتونستم جواب هومنو بدم....سرمو به در تکیه دادمو چشامو بستم...

 

شکوه

جلوی تی وی بودم...  که  صدای زنگ خونه اومد.....کی میتونست باشه شادی که کلید داشت... افو برداشتم..

کیه؟؟

//جوابی نیومد.....رفتم  به طرف در تادرو بازکنم....کسی نبود..  رفتم یکم جلوتر تاببینم کسی هست یا.....

خدای من  چی میدیدم  شادییییی؟؟؟؟

...چی شده؟؟؟داشتم تکونش میدادم..  شادیییییی  عزیزم  حرف بزن...چرا  دهنت خونیه..  امیر باهات چیکار کرده؟؟؟؟؟؟

صدای ارومی میمود..  صدای هومن بود که ازگوشی میومد.... جواب دادم..ا لو هومن؟؟

هومن:شکوه  تورو خدا بگو چی شده؟؟؟؟؟؟؟حالش چطوره؟؟؟؟؟؟؟امیر چیکارش کرده؟؟؟؟؟؟

_هومن  جان خودتو کنترل کن..  بزار ببرمش داخل  باهات تماس میگیرم....

کمکش کردمو  بردمش رومبل.......بمیرم  صورتش ازبس گریه کرده بود خیس بود.... رو صورتش  جای انگشتاش مونه بود. داشتم اتیش میگرفم... چرا با خواهر من همچین کاری کرده؟

...  تکونش میدادم......شادی تورو خدا چشاتو باز کن.....

رفتم سریع به دکتر زنگ زدم.اشنابود.ازش خواستم بیاد..  گوشی شادی و خونه پشت سرهم زنگ میخورد.. هومن بود نمیدونستم چی بگم...  نزدیکه کنسرته...

لبای شادی یکم تکون میخورد...  کلمه یابو  ازدهنش شنیدم  برا  یکم اب ریختم...نزدیک لباش کردم..  یکم خوردو  چشاشو بست

تب  شدیدی داشت

.....

.............

صدای در اومد..  رفتم درو بازکردمو..  راهنمماییش کردم به سمت مبل...گوشیشو دراوردو معاینش کرد....

..سریع  یه نسخنه نوشت..برگشت طرف من.. تبشخیی بالاست.. باید تبشو پایین بیارین..

...من  این سرمو بش وصل میکنم.... ین نسخه رو سریع بگیرین  باید  هر 2 ساعت  به سرمش..بزنید

..مریم راستشو بگو حالش  چطوره؟؟؟؟؟

مریم:باور کن  نمیدونم  فعلا باید تبشو بیاریم پایین...توبرو اینارو بگیر من بالای سرش هستم

....  باشه من رفتم

  رفتم همین دارو خانه ی نزدیک  ...نسخه رو گرفتمو  با سرعت  به طرف خونه رفتم..  دوست داشتم  امیرو ازدنیا محو کنم...  الان هومن تو چه وضعی بود. وای جواب هومنو نداده بودم..درو بازکردمو  رفتم  به طرف مریم...  خدایاااااااااا  شادیه منو  خوب کن.. 

بیا اینم نسخه..تورو خداخوبش کن

مریم:باشه عزیزم  تو نگران نباش دارم تموم سعیمو میکنم  راستی  من جواب تلفن خونه رو ندادرم اما هرکی هست خلی کارش مهمه   ازاون موقع فقط زنگ میزنه

..گوشیو بردم  تو اتاق..  نفس عمیقی کشیدمو جواب دادم...

الو هومن؟؟؟

کامران:الو  شکوه؟؟؟؟چه خبره؟بگو داریم مییمریم... همین که هومن گفت  نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم.....

کامرانننننن...///کامران ....باور کن نمیدونم چی شده من خواب بودم   بلندشدم دیدم یه نوشته ای بالای سرمه  دست خط شادی بود نوشته بود امیر باهاش قرار گزاشته که حتما ببینتش...رفته  ببینتش  تابرای اخرین بار حرفاشو بش بگه...

کامران:خوببببببببب؟؟؟؟؟؟الان شادی کجاست؟چیزی شده؟چرا داشته گریه میکرده

  صدای زنگ در اومد....  درو باز کردم دیدمک   دهنش خونیه...  رو صورتشم جای انگشتای  اون کثافتی که زده مونده بود..الان دکتر بالا سرشه

کامران:وای نه؟؟؟؟؟؟خدای من....باورم نمیشه

...ازاون  ور خط  صدای  بلند هومن که انگار باکسی دعوا میکرد میمود...  صداهای زیادی میمومدن..    صدام داشت میلرزید  میخواستم گریه کنم  پرسیدم  حال هومن چطوره کامران؟؟؟؟

کامران:ازوقتی فهمیده.. حالش خوب نیست.....تعادلشو ازدست داده بود میخواست بیاد اونجا  الان اینجاست پدارمو بچه ها  پیششن دارن ارومش میکننن...اما

دست خودش نیست

شکوه:باگفتنه وضه هومن     ..  دلم دجوری براش سوخت..  باحالت گریه گفتم:تورو خدا نزار حالش بدشه .. شادی بفهمه دیوونه میشه...  مواظبش باش

کامران: خیلی خب.. باشه.. فقط......  فقط تو هم گریه نکن...به جاش دعا کن..... من میرم..  پیش هومن...  دوباره  زنگ میزنم.!

کامران

باورم نمیشد همچین بلایی سرشادی اورده باشه  امیر..  حالا به هومن حق میدادم که همیشه نکران امیر بود......معلومه حالش خیلی بد بوده.. شکوه ا صلا حالش خوب نبود

به بچه ها گفتم تا تنهامون بزارن...حالا فقط منو هومن مونده بودیم

..دستاشو به هم مشت کرده بودو   به  یه نقطه باعصبنایت خیره بود... تاحالا اینجوری  عصبانیتشو ندیده بودم

دستمو گزشتم  رو شونش... نمیدونستم چی بگم

_هومن؟....ازت میخوام تاگریه کنی....هومن گریه کن اما این جوری بغض نکن داداشم

 همون طوری که  به یه جا خیره بود  گفت:کامران  چی شده  بگو طاقتشو دارم؟

..میدونستم اگه  بگم  حالش بدتر میشد...

_هومن  چیزی نشده  خوب میشه..  دکتر اورده  بالای سرش..  یکم تب داشته

////نمیتونستم بهش نگاه کنم  برگشتو  نگام کرد..  به چشاش نگاه کردم...چشاش  پربود ازاشک  ..  نگام کردو گفت

چیزی نشده بودو اون جوری گریه میکرد؟امیر چیکارش کرده؟

..هومن... تو حالت  خوب نیست..  یکم استراحت کن داداشه گلم

کامران من حقمه بدونم چی شده؟؟؟؟

 

میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

نوشته شده در جمعه 1390/09/25ساعت توسط شادی| |

Design By : nightSelect.com